دردی است مرا پنهان ، عنوان نتوانم کرد
آهی است مرا سوزان ، پنهان نتوانم کرد
در محفل مهرویان ، چون جای ندارد جان
بر عشق تن خود را ، بی جان نتوانم کرد
عمری است که نالانم ،میسوزم و می دانم
با سوختنم این جان ، درمان نتوانم کرد
با یار دل آرامم ، هستی و همی جانم
گویم به رهت گامم ، لرزان نتوانم کرد
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:47  توسط افشين
|
