مشتاق گل از سرزنش خــار نترســــد
جویای رخ یار ز اغیـار نترسد
من عاشق شمع رخ یارم چه غم از نار
پروانه دلسوخته از نار نترسد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این ابیات زیبا را دوستی ۲۰ سال پیش برایم خواند با سوز دلی که وصف ناشدنی است و از من خواست تا با تضمین از این رباعی زیبا شعری برایش بسرایم و من چنین سرودم:
آری به حقیقت به ره عشـــــق پرستــــــــــی
مشتاق گل از سرزنش خــار نترســــد
این نکته مرا مظهر شادی است که در عشق
جویــــای رخ یـــــار ز اغیـار نترســـــــد
عاشق شد و پروانه صفت گفت که جـانـا
پروانه دلســـوخته از نـــار نترســـــد
گفتا که به شمع رخ دل جان همه سوزد
ای کاش دل از شمع رخ یـار نترســـــد
هر چند امینی شده محزون ز فراغت
لیک از عطش عشق ز دیدار نترســــــد
به یاد او که هم اینک در بهشت برین همنشین حوریان است.
