زندگی را دوست میدارم
ولی اینگونه هرگز
بیم از آن دارم که قبل از زندگی
آید سراغم مرگ
مرگی پوچ و بی ارزش
که حتی بر مزار سرد وخاموشم
نبارد شبنمی از برگهای خسته پیچک
هراسانم از این مردن
ز ماندن هم گهی من بیم دارم !
به هر سو میروی اینک
بساط ظلم می بینی
و از خیرات و احسان
اندکی ماندست بر جا
وتو میدانی ولی
دانش تو را سودی ندارد
چون تو تنهائی
بیا تا بگذریم از این
سراب پست و ناهموار
تا شاید
حقیقت را بدست آریم
تا انسان شدن را باز
از نو
در کلاس اول نیکی بخوانیم
درس اول : اِ
چون انسان...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:7  توسط افشين
|