سالها توشه راهم به سفر جز غم نيست اين گـــران تــوشه ز بهـــر دل زارم كـــم نيست
شادي و عيش و طرب تا كه نباشد دلبر بـــه قيـــاس دل مجـــروح ، كــم از مــاتم نيست
اين دل غمزده را جام مرادش چو دهــند تك سواري است كه همتاش دراين عالم نيست
جزشراب لب لعلش توچه خواهي ز نگار كه طبيب است ولبش نيــز كم از مرهم نيست
سخن عشق نشايد كه به نا محرم گفت اندر اين ســــوق ،تمنـا به زر و درهـــــم نيست
دل عاشق چو نداري نبـــري نيك متـــاع
چاه چاه است ولي آب دگــر زمزم نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:41  توسط افشين
|
